این روزها

این روزها

این روزها

و دیگر هیچ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

پست ثابت


شدیدا توصیه می کنم این آهنگو از دست ندین

 

 

مسافر شب ها

در پی ات من مسافر شبها

رهرو راه بی رهاوردی

یا بیا و چراغ بر ره کن

یا رها کن برو به نامردی

خاطراتت مکدر و مبهم

چهره ات، آه، رفته از یادم

راه شب، راه تلخکامی ها

داده از بن فنا و بر بادم

مانده از تو هزار قصه ی شب

مثل افسانه های دیو و پری

بی تو من شاهِ کشور قحطی

مانده ام در حصار در به دری

با تو گشتم هزار روز و یکی

با تو گشتم پر از غم و غصه

خاطرات هزار و یک شب را

در نگنجد هزار و یک قصه!!

به "تو"

تو...

مگر نگفتی "هستم"؟

مگر نباید باشی؟

چند سال ما باهم درگیریم؟

و چرا؟


حالا تو

پیروز میدان 

و من حریف بی نهایت ناشی...

متروک و مطرود

دست و پا بسته در برابرت


دو سه سالی هست که در زندانت گرفتارم

این را می دانی اما محض اطلاع

قصد دارم فرار کنم!

شاید فرار کردن از دست تو مضحک باشد 

اما

فرار کردن از دست خودم را حدس نمی زدی؟!


می خواهم بدوم

بی دغدغه

بی هیچ بازگشتی

فقط و فقط فرار کنم

از منی که مثل سایه به دنبالم می آید

و تو

تو نگاه می کنی

شاید برایت جالب باشد

اما من هم در این زندان چیز های زیادی یاد گرفتم


یاد گرفتم بند کفش هایم را طوری ببندم که باز نشود

یاد گرفته ام منتظر کسی نباشم که نمی آید

مسخره است. نه؟

شاید باور نکنی 

اما من

یادگرفتم 

بدوم

بدوم

بدوم

و از دست خودم و زندان تو فرار کنم

یا تا هر وقت که بخواهم شکنجه هایت را تحمل کنم

آخر 

من در این زندانِ تو پوست کلفت کرده ام!



فیزیک!!

 

 

این روزها

این روز ها...

این روز ها، غرق در کابوس های شبانه


این روز ها، بی هیچ چراغی و شمعی در تاریکی شب سرگردان


این روز ها، آن روز ها، انگار فراموش شدند 


آن روزهایی که بی دلیل می خندیدیم و جای زخم هایمان یک نوازش ساده خوب می شد


روز هایی که می دویدیم، نه برای رسیدن. و می خوردیم نه برای سیر شدن


آن روزها تنها نگرانیمان افتادن توپ در خانه ی همسایه بود و دلمان وسعتی قدر دریا داشت.


آن روزها اراده ای محکم مانند کوه، دلی بزرگ مانند دریا، چشمانی براق و پر از روشنایی و دستانی بخشنده مانند آفتاب... و این روزها، هیچ...


آری این روزها زنده ایم و زندگی نمی کنیم. می خندیم و شاد نیستیم. غذا می خوریم و سیر نمی شویم.


این روزها

"حالمان خوب است

اما تو باور نکن..."

برج شیشه ای

تقریبا یکسال میگذره و من هم چنان تو یکی از طبقات بالایی برج شیشه ای ایستادم. همه خیابونا رو از این بالا میشه دید. پیاده رو ها و پیاده هایی که به هر کدوم دغدغه های خودشون رو دارن. دغدغه هایی که باعث میشه بالای سرشون رو نبینن. شایدم فقط از این بالا میشه دید. شایدم نه... به هر حال وقتی که من پایین رفتم تو پیاده رو، تو مغازه ها یا هرجای دیگه، می دیدمشونـــــــــ. همون طوری که از بالای برج شیشه ای می دیدمشون. اونا هم انگار فقط منو می دیدن. درست مثل وقتی که اون بالا ایستاده بودم و دور سرم می چرخیدن و خط و نشون می کشیدن!! وقتی از بالای برج نگاه میکردم با خودم می گفتم شاید دارن دنبال یکی دیگه می گردن. اصن از کجا منو میشناسن؟ من که هنوز خودمو بهشون نشون ندادم. من که هنوز حرکتی نکردم. ولی دقیقا دنبال من بودن! با اون چشمهایی که داشتن از حدقه در میومدن؛ بهم زل می زدن. با یه خنده کمرنگ روی لبهاشون که البته بیشتر شبیه منقار بودن. دور سرم می چرخیدن و هیچ کس متوجه ما نبود.

اوضاع وقتی بدتر شد که کم کم از پیاده های توی پیاده رو ها کم شد و کوچه ها خلوت شدن. با خودم می گفتم"عجب غروب قشنگی!" و بعد کابوس پرنده های سیاه که ریشخندم می کردن دوباره زنده شد. پرنده هایی که وقتی  بین جمعیتِ پیاده گم شده بودم؛ فراموششون کرده بودم. و حالا توی تنهاییم اومده بودن تا باهم بازی کنیم! از دیدن خنده ی محوِ روی منقارهاشون میخاستم داد بزنم. خنده هایی که بوی سیاهی میدادن. دوییدم تا شاید بتونم از دستشون فرار کنم. ولی اونا قبل از من به جایی می رسیدن که میخاستم برم. باز با خودم گفتم"من که هنوز شروع نکردم. چطوری تونستن پیدام کنن؟" ولی اونها خیلی خوب میدونستن دنبال کی می گردن و وظایفشون رو، مو به مو اجرا می کردن.

یکدفعه به خودم اومدم. هنوز توی یکی از طبقه های بالای برج شیشه ای ایستاده بودم و پرنده ها دور برج می چرخیدن. همه ی اینا تو یه نگاه بین ما تخلیه شد. 

شهر پر شده بود از آدم های منقاری و برج های شیشه ای...


میگذره!!

خیلی عجیبه...

یه خیالایی تو سر داری که وقتی کنار هم می چینیشون می بینی محاله. ولی یه خورده که می گذره رفیقمون، البته اگه بشه گفت رفیق، یه جوری صحنه رو آماده می کنه که دقیقا همه اون چیزایی که میخاستی رو باهم تو یه بسته بندی شیک!! تحویلت بده. ولی خب مشکل اینه با خودم رو راست نیستم. خیلی زود خسته میشم و خیلی زودتر از اون یادم میره. یادم میره برا چی دارم زندگی می کنم و کجا قراره برسم و بدتر از اون، حتی اسم رفیقمونم یادم میره . وقتی هدف مشخصه، توانتم معلومه، جایی برای ایستادن نیست. مگه اینکه تکلیفم با خودم معلوم نباشه. ندونم دارم چیکار می کنم و هی پشت هم روزها بگذرن و فقط "بگذرن"



بگذریم...


چند وقتیه که تغییر رویه دادم. حافظ می خونم و هی پشت هم تکرار می کنم. بعضی اوقاتم یهو یه بیتو داد میزنم جوری که یهو همه ساکت میشن. حال و هوای بهاریه دیگه چه میشه کرد؟!


چشمت که فسون و رنگ می بازد از او

افسوس که تیر جنگ می بارد از او

بس زود ملول گشتی از همنفسان

آه از دل تو که سنگ می بارد از او


روز انسانیت

امروز که تو می روی
زمین نفس راحتی می کشد و آسمان
به لرزه در می آید
تو هم رفتی و به آنها پیوستی
و چقدر جای نامت در تقویممان خالیست

امروز را در تقویم دلم به نامت می زنم
روز انسانیت، روز مهربانی، روز صبر، روز عقل و درایت و بخشش

راستی رفتی و ندیدی
رفتی و ندیدی آنها که تو را با رفتارشان به ستوه آورده بودند چطور بر تابوتت اشک می ریزند

امروز تو را به همراه تمام فضایل اخلاقی  دفن می کنند و فردا
بعد از تو
رذایل سر باز می کنند

در گل مانده

چو رخ بنمودی از اول
دلم رفت از کف، از دستم
نمی دانم چطور آنجا
از این عقلانیت رستم

چه زیبا آمدی آن شب
نشستی این چنین بر دل
تو خود آسوده ای اما
چو خر من مانده ام در گل

آواز دهل شنیدن از دور خوش است...

در بین عوام صحبت از حور خوش است!
خفتن نه به روی تخت، در گور خوش است!
آنقدر که خر شدیم، خر، خر نشده است!
آواز دهل شنیدن از دور خوش است!

وقتی تو نیستی...

وقتی تو نیستی 
نه هست های ما 
چونان که بایدند 
نه باید ها... 

مثل همیشه آخر حرفم 
و حرف آخرم را 
با بغض می خورم 
عمری است 
لبخند های لاغر خود را 
در دل ذخیره می کنم : 
باشد برای روز مبادا ! 
اما 
در صفحه های تقویم 
روزی به نام روز مبادا نیست 
آن روز هر چه باشد 
روزی شبیه دیروز 
روزی شبیه فردا 
روزی درست مثل همین روزهای ماست 
اما کسی چه می داند ؟ 
شاید 
امروز نیز روز مبادا باشد !